پیدا





روشن دل

درخواست حذف اطلاعات

به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل را به این یک مشت گل مسدود روزن دل را ندانستم که خواهد رفت چندین خار در پایم ش تم بی سبب در قه ی تن سوزن دل را فریب چشم خوردم کشتیم در گِل نشست آ نمی ماند بجا گر می گرفتم دامن دل را مرا گر هیزم دوزخ کند افسوس جا دارد که بی برگ از ثمر نهال ایمن دل را دلی از سنگ خارا گوشی از آهن بدست آور که با این گوش و دل نتوان شنیدن شیون دل را ندانستم که خواهد شد سیه عالم به چشم من عبث بر باد دادم نکهت پیراهن دل را حیات جاودانی از خدا چون خضر می خواهم که پاک از سبزه بیگانه سازم گلشن دل را نمی شد خشک چون دست بخیلان چشمت اگر می دید یک بار آفتاب روشن دل را