پیدا





عین وصال

درخواست حذف اطلاعات

چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریادخواهان باران شدند گریستند از گریه جوئی روان بیاید مگر گریه از آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان ی که بر خلق رنج است و سختی بسی فروماندگان را دعائی که مقبول را رد نباشد سخن شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد زسیل بهاران غدیر بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود گفت شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی زفعل بدان در این کشور شه بسی پریشان تر از خود ندیدم ی برفتم مبادا که از شر من به بندد در خیر بر انجمن بهی بایدت لطف کن کان مهان ندیدندی از خود بتر در جهان تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به دی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر ی خاک شد تا کی ای مست خواب غفلت و جهل گوش سوی مقلد نا اهل تا به مقصد در این طریق تو را کی رساند دلیل ن نا ساز ده یار گیر دانش و عقل رخت بر بند از این سراچه نقل نفسی از همه تبرا کن ساعتی چشم خویشتن وا کن لحظه ای درگذر از این پس و پیش لمحه ای در نگر به عالم خویش چند مانی تو این چنین ه همره از راه منزلی رفته به طلب در جهان چه می پوئی چو تو گم گشته ای چه می جوئی دیده بگشای ای که در خو خویشتن را طلب مگر ی چند از این اشتغال بی حاصل دیگران را وخود ز خود غافل تا که در خویشتن نظر نکنی وانگه از خویشتن گذر نکنی نرسانی نظر به عین کمال نشناسی فراق را ز وصال